...
زندگی قصه مرد یخ فروشی است
که از او پرسیدند
فروختی؟
گفت: نخریدند تمام شد...
+ نوشته شده در ساعت   توسط م...
|
که از او پرسیدند
فروختی؟
گفت: نخریدند تمام شد...
می فهمید که صحنه هایی که میبینه تمامن واقعیه
ولی خب احمق شده بود
گفت: اینا همش کامپیوتریه,جلوه های ویژس !
حیف که یه چیزایی دستامو بسته بود و نمیتونستم از پنجره پرتش کنم بیرون.
بیدارم می کرد و میگفت:حرف بزن !
انسان شماره ۲:گوشت کوبیده به این میگن!
بسیجی!:ینی این ان نبود؟!
گریه می کند مادر
چشم به انتظار فرزند
در اوین , در بند
...
زندگی میکنیم با بی حوصلگی
زندگی میکنیم با نا امیدی
زندگی میکنیم با ترس
زندگی میکنیم با فردایی نا معلوم
.
.
.
به قرآن این زندگی نیس
بمیریم بهتره
زندانی سیاسی
احمد پور مخبر!
اینجا ایران است
حتماً گریه کنید